مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

49

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

جدائى دختر از شوى خود محزون گشت . پس از چند روز ، عجوز بسوى دخترك و مادر او بيامد و ايشان را سلام داده ، شوقمندى باز نمود و گفت : اى خواهر ، دختر ترا با شوهر چه در ميان گذشته كه شوهرش او را طلاق داده و كدام گناه ازو سر زده كه مستوجب چنين عقوبت گشته ؟ مادر دختر بعجوز گفت : شايد شوهر او از بركت قدوم تو به او رجوع كند . كه تو پيوسته در قيام و صيام هستى . آنگاه عجوز روى بدخترك آورده ، به او گفت : اى دختر ، اندوهگين مباش . كه انشاء اللّه در همين روزها ميانهء تو و شوهرت جمع كنم . پس از آن عجوز بيرون آمده ، نزد آن پسر رفت و به او مژده داد كه سرانجام ، دختر از شوهرش جدا شد . چون بازرگان‌زاده باخبر شد كه آن دختر ، شوهر داشته است ، بر خود بلرزيد و سخت اندوهگين گشت و از عذاب رستخيز بترسيد . چندى نگذشت كه به بستر بيمارى افتاد و روزبروز بر رنجوريش افزوده شد . عجوز كه از زنده ماندن وى نااميد گشته بود ، از آنچه كرده بود ، پشيمان گشت و به بازرگان‌زاده گفت : اى فرزند ، بيا تا آنچه فاسد كرده‌ايم ، باصلاح بياوريم و اين دختر را به شوهر خود رد كنيم . كه سبب طلاق او ما بوده‌ايم . بازرگان‌زاده گفت : هرچه گويى ، همان كنم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بازرگانزاده گفت : هرچه گويى ، همان كنم . عجوز گفت : بدكان همان بازرگان رفته ، در نزد او بنشين . و من از آنجا خواهم گذشت . چون مرا ببينى ، بسرعت برخيز و مرا گرفته ، دشنامم ده و مرا بترسان و بسوى دكان كشيده ، مقنعه از من بخواه . و ببازرگان بگو : اى خواجه ، مقنعهء كه از تو به پنجاه دينار گرفته بودم ، زن من او را بر سر كرده ، گوشهء او سوخته بود . و من